تبليغاتX
دست نوشته های محبوبه

سلام به همه ی همراهان عزیزم

به دنیای جدید من بیایید!

منتظر هستم.

www.shandel2006.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 12:38  توسط محبوبه  | 

 

و من در سفرم...

در سفری طولانی...

و بدین سان من مردم...

من از این دنیا مردم...

آدرس دنیای جدیدم را متعاقبا اعلام می کنم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:41  توسط محبوبه  | 

 

سلام

می خواهم به سفری بروم...

سفری طولانی...

قلم عزیزم خدانگهدارت باد...

دوستان مهربانم شما را نیزبه خدایتان می سپارم...

و باز می خوانم و فریاد می زنم تا همیشه در خاطرتان بماند...

قلم توتم* من نیست‌،

قلم توتم* من نیست‌، من توتم ندارم‌‌، توگویی نسل من توتم ندارد‌  و ازین نداشتن، هیچ رنجی مارا بر دل نیست‌ .ما توتم‌هامان را با لبخندی عوض کرده‌ایم‌، حتی اگر آن لبخند از آن‌ ِ دشمن‌مان باشد‌، ما توتم‌هامان را با عزیزان‌مان که شاید به‌پاسداشت توتمی تن به خاک تیره سپردند‌، در همان خاک فرو هشته‌ایم. قلم دردست من انگار که هیچ رسالتی بردوش ندارد‌، وام‌دار هیچ نام و مرامی نیست‌، آزاد است‌، می‌چرخد‌، می‌رقصد‌، مشاطه‌گری می‌کند: گیسوی حرف‌های دلم را تاب می‌دهد‌، باغچه‌ی دلم را آب می‌دهد.

گاهی در دست‌هایم سخت و نافرمان می‌شود‌، همان وقت‌ها که فرمانده‌ی او دل نیست‌، بلکه ذهن شوریده‌ای‌ست که می‌خواهد خیال باطلی را بر سپیدی کاغذ حک کند ؛ و گاهی در دستم مانند موم می‌شود‌، رام می‌شود‌، چون اسبی سپید و راه‌وار‌، چون معشوقه‌ای که سر بر زانویم نهاده باشد و گیسویش در دستانم به سویی که بخواهم تاب بخورد .

قلم توتم من نیست که اندیشه‌ی بیماری را بر سرم بکوبد‌؛ قلم مونس من است‌، مونس غم‌ها و شادی‌ها‌، مونس روزهای سپید و شام‌های سیاه‌، گویی خود من است : گاهی شاد‌، گاهی غم‌بار‌، گاهی رام‌، گاهی سرکش‌؛ عاشق است و دل نمی‌بندد‌، مسافر است و راهی نمی‌پوید‌، غریب است و دیاری نمی‌جوید‌. آزاد است چون خیال من: به هرجا بخواهد پر می‌کشد‌، به پای او هیچ بندی تاب نمی‌آورد‌، هیچ دیواری‌، هرچه بلند‌، خورشید را و آسمان آبی را و شب‌های مهتابی را از او نمی‌تواند ستاند‌. راه او بسته نمی‌شود‌، پای او خسته نمی‌شود‌، به ریش هرچه هست می‌خندد‌، خنده‌اش خوش است‌؛ برای آنچه نیست می‌گرید‌، گریه‌اش خوش‌تر.

لعنت بر این کی‌بورد‌ که احساس را فلج می‌کند‌، لعنت بر این قوطی جادویی رایانه‌، که فرزند ذهن و احساس را علیل می‌زاید. من این جعبه‌ی بی‌احساس رادوست ندارم و عقد من با او از سر اجبار است‌، من قلمم را دوست دارم و نوشتنم را با همین قلم سرمی‌کنم‌، حتی معماری‌هایم را با همین قلم خلق می کنم ، حاصلش‌: خانه‌ای که کودکی در آن زاده شود بی‌هراس ویرانی و حیاطی که در آن بازی کند‌، قد بکشد‌، عاشق شود و نام معشوقش را دزدانه بر دیوار آن حک کند‌، و شاید مرا یاد آرد که روزی طرح آن دیوار را با همین قلم بر سپیدی کاغذ درانداخته‌ام، با همین قلمی که مونس من است‌، مونس ماست‌، اما توتم ما نیست.
خدا نگهدارتان باد>>>محبوبه

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:15  توسط محبوبه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:2  توسط محبوبه  | 

 

خدایم!

دیری است از تو جدا مانده ام،

مرا به خانه بازگردان.

 

احساس شیشه!!

 

می گویند شیشه ها احساس ندارند

اما وقتی روی شیشه بخار گرفته ای نوشتم:

دوستت دارم ...

آرام گریست ...............

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:54  توسط محبوبه  | 

امشب از اون شبهايی هستش که دلم می خواد با يکی درد و دل کنم...

سرم رو بذارم روی شونه هاشو تا می تونم گريه کنم...

راستش نمی دونم چرا؟ ولی می دونم که بدجوری داغونم...

تنهايی داره داغونم می کنه.

می دونم... آره... تو هم تنهايی... تو هم تنهايی داره داغونت می کنه...

تو هم توی چشمهات اشک جمع شده و توی گلوت بغضيه که داره فوران می کنه...

کاش می دونستم کی هستی يا کجايی تا سرم رو می ذاشتم روی شونه هات و

تا می تونستم گريه می گردم... آره... خود تو... خود تو که داری اين کلمات رو می خونی...

تا کی بايد اونی نباشم که می خوام... نمی دونم شايد هم باشم و خودم رو

دست کم گرفتم... يا اونی که می خوای هستی و خودت رو دست کم گرفتی...

ديگه اين کلمه های لعنتی هم نمی تونن فرياد منو به گوش کسی برسونن...

آهای کسی صدای منو می شنوه... دارم می ترکم... دام می ميرم...

چيه؟... تو هم؟... چيکار کنم؟... بيا... سرت رو بذار روی شونم و تا می تونی گريه کن...

به خدا آروم می شی...

آروم می شی...

*****

در رفت و آمد اين روزگار نانجيب

من ماندم و سکون و خدای خود

من ماندم و هزاران هزار اشک

در چشم و گوش و صدای خود

****

سرت رو گذاشتی روی بالشتت و مدام گريه می کنی...

اشک از گوشه چشمهات رد می شه... صداش رو می شنوی...

بعد يهو فرياد می شه توی گلوت... می خوای داد بزنی... می خوای گله کنی...

نمی تونی... می گی نکنه کسی صدام رو بشنوه و ...

بعد صدات رو تو گلوت زندونی می کنی... و نمی دونی که بايد يه روز آزادش کنی...

آره... فرياد بزن...

گريه کن...

ولی قوی باش...

و تا آخرش برو...

برو

برو

برو...

 

 نوشته توسط : پسر خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:55  توسط محبوبه  | 

برای تو می نويسم:

همه جا تاريك است، نمي بينم كه چه مي نويسم،

 اما مي دانم كه چه مي خواهم بنويسم، از تو مي نويسم،

 

از نگاه تو، از حرفهايت، از حضورت، از...

 

براي تو مي نويسم، براي چشمهايت، براي اشک هايت،  براي ...

 

به تو مي انديشم، به تو تقديم مي كنم، به تو سلام مي كنم،

 

حياط عاشقي امشب چقدر خلوت است، هيچ رهگذري عبور نمي كند،

 

صداي گريه و زمزمه نمي آيد، امشب عاشقي غريب است.

 

آرام در حياط عاشقي قدم مي زنم. دوست دارم همين جا نوشته ام را تمام كنم،

 

دوباره احساس مي كنم كه كلمات ديگر هيچ تاب و تواني براي احساسات من ندارند

 

و من هم به آنها بي اعتماد شده ام.

 

**********

 

ميخواهم همگام با سايه تنهايم در خيال بارانی ات قدم بزنم

 

 و چتر شکسته بغضم را بگشايم.

 

ميخواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گريه کنم.

 

ميخواهم در امتداد خورشيد از تو بگويم.از تو که طراوت شقايقهای قلبم خواهی بود.

 

********

 

گيجم. نمي دانم مرا چه مي شود. چنين سرشار از چه ام؟

 

چه كسي مرا به خود مي خواند.

 

با كلماتي كه به شيوايي آن هرگز نشنيده ام.

 

نمي دانم با من چه مي شود، فقط كسي با واژه هاي آسماني مرا مست ساخته است.

 

كسي با لغات آرماني مرا زمزمه مي كند و من بي خبرم كه او كجاست.

 

بايد به حياط خانه مان بروم و به خدا شكايت كنم.

 

چشمانم خسته است. همين چند سطر هم كافي است.

 

کافی است برای عاشقی...

 

 

**********

 

انا لله و انا اليه راجعون...

 

خدای من...

 

چه آسان می آفرينی و چه سهل می ميرانی...

 

من اينک بهت زده و درمانده همچون ابری غرنده در تلاش بارشم...

 

می خواهم تمام اشک هايم را دريا دريا ببارم...

 

اشک می خواهی....

 

چشم امانت می دهم....

 

درد می خواهی....

 

قلب می فروشم....

 

عاشقانه پرواز کردی...

 

********

نوشته توسط : پسر خدا

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 11:43  توسط محبوبه  | 

 

دردهای من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

 

چامه و چکامه نیستند

تا به رشتة سخن در آورم

 

نعره نیستند

تا زنای جان برآورم

 

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

 

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

 

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنة شناسنامه هایشان

درد می کند

 

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های سادة سرودنم

درد می کند

 

انحنای روح من

شانه های خستة غرور من

تکیه گاه بی پناهیِ دلم شکسته است

 

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

 

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

 

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

 

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنة لجوج

 

اولین قلم

حرف حرف درد را در دلم نوشته است

 

دست سرنوشت

خون درد را با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

 

درد رنگ و بوی غنچة دل است

پس چگونه من

رنگ وبوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

 

دفتر مرا دست درد می زند ورق

شعر تازة مرا

درد گفته است

 

درد هم نهفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

 

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟
 

                           قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:48  توسط محبوبه  | 

 

 

Got a picture of you I carry in my heart
Close my eyes to see it when the world gets dark
Got a memory of you I carry in my soul
I wrap it close around me when the nights get cold
If you asked me how I'm doin' I'd say just fine
But the truth is baby, if you could read my mind
....

 

 

 

 

 

                             

 

نمي دانستم گريه را پنهان كنم يا بي قراري هميشگي ام را....!

شايد درست شنيده بودم كه"تنها چيزي كه مي ماند خاطره اي است كه با آن زندگي كرده ايم".

كاش انقدر توانايي داشتم كه مي توانستم خاطره هايم را تصوير كنم....

يادم به روزي افتاد كه انتظار چشمانت را مي كشيدم ، روزي كه ستاره ها را در چشمانت ديدم

روزي كه حس كردم نبايد بمانم و چه زود رفتم.....!

چقدر از اينكه بگويم" دلم برايت تنگ مي شود " مي ترسيدم!

مي ترسيدم برگردي و بماني....مي خواستم تنها با تو لحظه هاي دلواپسي ام را به انتها برسانم.

آن روزها حس مي كردم داشتنت آرزوي محالي است و تنها سكوت را بهانه كردم...

حس كردم شايد مي توانم با هيچ ها بمانم و به آخرين خدانگهدار نرسم....

نرسيدم!

هنوز هم همه بهانه هايم به تو ختم مي شود...

هنوز هم در آينه عكس" دختري " را مي بينم كه انتظار فردا را مي كشد!

هنوز هم " به ياد آرزوهايم ،سكوتي مي كنم بالاتر از فرياد "!

و هنوز هم خسته ام "خسته تر از آهي در حسرت ديدار دوباره ات "!

امروز، رو به آسمان بي ستاره چشمانت را جستجو كردم ،نبودي!

گفتم شايد به بلندي ها پرواز كرده باشي...بالاتر از ستاره ها!

سعي كردم خودم را بالا بكشم ، بالاتر از سقف زندگي ام...

ولي مي داني آنقدر خسته بودم كه زود پايين افتادم....

زمين خوردم ، يكهو چشمم به سقف خانه ات افتاد....

ديدي ستاره ها نبودند!

از جايم كه بلند شدم يكهو يك قاصدك افتاد توي دستم...خواستم آن را به سراغت بفرستم كه

چشمانت را ديدم!

باور كن تقصير من نبود ، اين دفعه هم خودت آمده بودي !

هنوز هم ستاره ها چشمانت را برايم تداعي مي كردند....

مثل بودنت ، مثل ماندنت و مثل خواستنت ، انتظارت نيز كوتاه است!

"باز هم منتظــــــــــــــــــــــــــــــــرت مي مانم "

 

                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 16:35  توسط محبوبه  | 

 

                                                         

 

 

     نوروز در راه است ؛و به عادت هميشه گي به شما تبريك مي گويم اين روزهاي فرخنده را .

 

     اما بگذاريد من سنت شكن باشم و به شما تسليت گويم اين ايام غم را!!!

 

    نوروز به غير از زيبايي هايي كه برايم دارد زشتي هايم را به يادم مي آورد؛طبيعت درتازگی وشادي

 

    خود غم بزرگي را برايم به ارمغان مي آورد؛غم نبودن شكوفه هاي سال پيش و سالهاي پيش تر........

 

    در آستانه ي نوروز به شهر سبز نياسر رفتم؛در پس آن زيباييهاي دل نشين به زشتي خودم پي بردم و

 

    بغضي دردناك در پهناي وجودم در عمق جسم و روحم به ذره ذره ي من فشار مي آورد و همه ي

 

    حرفش اين بود: كه باز كن اين دمل چركيني كه در وجودت خانه كرده و تو را به سوي آدم بودن پيش

 

    برده است!!! تو بايد درختي باشي كه در بهار شكوفه مي دهد و در تابستان ميوه هاي شيرينش هر

 

    موجودي را مدهوش مي كند و در پاييز تمام بدي ها را در برگهاي بيهوده و زرد از خود دور كرده و در

 

    زمستان به راحتي ودر روياي شكوفه هاي جديد به خواب خوش فرو مي رود!!! كه اين است رسم 

 

    طبيعت نه عادت آن!!!!!! كه درختان به  اين كار عادت نكرده اند.

 

    اي آدمهايي كه هر روز به سوي پست تر شدن پيش مي رويد‘ بياييد و در نوروز به ياد شكوفه هايي كه

 

    سالها پيش نه بخاطر بيهودگي و زرد بودن بلكه به خاطر خوش رنگ و بو تر شدن در پاييز از درخت

 

    روزگارچيده شد.........خون بگرييم.

 

                                      به يادت اي شكوفه ي زيباي درخت پاييز

 

                       ترانه اي را كه در گوشم زمزمه كردي را به تو هديه مي كنم:

 

               من اگه هنوز مي خونم واسه خاطر دل توست

 

                    شعر من صداي غم نيست همصداي حسرت توست

 

                         عزيزم اگه خزونم واست از بهار مي خونم

 

                                تو رو تنها نمي زارم  گر چه تنها جا مي مونم

 

                                         اگه تو شبهاي سردت با خودت تنها مي شيني

 

                                                   من برات مي خونم از عشق تا كه فردا رو ببيني

 

                                                              اگه همصداي اشكي واسه آرزوي بر باد

 

                                                                      من برات مي خونم اي گل نوبهارو نبر از ياد

                                                            

                                           همه دلخوشيم به اينه كه تو يادت موندگارم

 

                                           گر چه عمريه تو اين دشت يه خزون بي بهارم               

   

 

                                                     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 1:17  توسط محبوبه  |